چیزهایی توی دلم هست که به زبان نمی آد...
براش واژه ای نساخته اند ...
خودم هم درست معنی اش را نمی فهمم
چیزهایی از جنس دوست داشتن...
خوبی دیگران را خواستن...
غربت و تنهایی...
دل شکستگی...
چشم انتظاری...

آن آب که من بی تاب میتوانم یافت چیست
جز گوارای دیدارت
این تشنگی را چه پایان میتوان داد
جز زلال جمالت 
این خستگی را کدام آسودن از یاد میتواند برد
جز در حریم وصالت 
این آشفتگی را... این بی سامانی را...
چه جز روی تو می تواند به سامان رساند...

جمعه عصرها می نشینم پای صحبت گریه هایم...

می نشینم تا قصه دنباله دار تنهایی را بار دیگر گوش کنم...

می نشینم تا خاک غربتی را که بر سر و رویم نشسته است را از یاد ببرم

و حرفهای دلم را ، این اشکهای سرزده را ، به رشته تحریر در آورم...