تبليغاتX
مژده دهید که وصال یار نزدیک است
مژده دهید که وصال یار نزدیک است

حضرت حيدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مديون عطر ياس بود

اي كه ره بستي ميان كوچه ها بر فاطمه

گردنت را ميشكست آنجا اگر عباس بود

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 7:58 توسط هادی| |

 


وقتی قرار شد من بی قرار تو باشم و تو تنها قرار من از هر چه قرار است جز تو باشد خواهم گذشت... 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 13:25 توسط هادی| |

 گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی

از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر زیر درختان مدینه

بعد زیارت استراحت کرده باشی

در سالهای سال دوری و صبوری

چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت کرده باشی

پس بوده ایی و هستی و میایی از ره

تا حق دلها را رعایت کرده باشی ..

اللهم عجل لویک الفرج

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 7:55 توسط هادی| |

 

هیچ داری از دل مهدی خبر؟

گریه های هر شبش را تا سحر؟

او که ارباب تمام عالم است،

من بمیرم،

سر به زانوی غم است،

شیعیان!

مهدی غریب و بی کس است،

جان مولا معصیت دیگر بس است،

شیعیان!

بس نیست غفلت هایمان؟

غربت وتنهایی مولایمان؟

ما عبید و عبد دنیا گشته ایم،

غافل از مهدی زهرا گشته ایم،

من که دارم ادعای شیعه گی،

چه بگویم من به جز شرمندگی...؟

(( اللهم عجل لولیک الفرج ))

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 8:19 توسط هادی| |

همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست
دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست
کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست
در فکر فتح قله قافم که آنجاست
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست



نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 7:53 توسط هادی| |


آنچنان منتظرم در راه شوق


                                     که اگر زود بیایی دیر است

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 13:3 توسط هادی| |

دلم انگاری گرفته قد بغض یا کریما

عصر جمعه توی ایوون می شینم مثل قدیما

تو دلم می گم آقا جون تو مرادی من مریدم

من به اندازه ی وسعم طعم عشقتو چشیدم

کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار گذاشتم

یادم یکی بهم گفت هر کی تنهاست توی دنیا

یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه آقا

کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیزه

خاطرت خیلی عزیزه

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 13:0 توسط هادی| |

اسير مانده ايم در بهانه هاي پاپتي
و ميله هاي آهنين و عشق هاي ساعتي

حوالي نگاهمان دوباره صف کشيده است
صداي تيک  تاک غم , شماره هاي صنعتي !

امان از اشتباه هاي نا تماممان , همان
تفاخر هميشگي به هيچ هاي قيمتي !

ميان قرن حادثه کجاست اتفاق عشق
نمانده در تسلط همان هبوط لعنتي ؟!

کسي نيامد از تبار انتظارمان ببين
که مانده ايم سخت در هجوم بي لياقتي !

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:57 توسط هادی| |

 من از اشكي كه مي ريزد ز چشم يار ميترسم

از آن روزي كه اربابم شود بيمار ميترسم

رها كن صحبت يعقوب و دوري غم فرزند

من از گردادن يوسف سر بازار ميترسم

همه گويند اين جمعه بيا ، اما درنگي كن

از اينكه باز عاشورا شود تكرا ميترسم

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 16:28 توسط هادی| |






آه ازين چشم هاي بي لياقت

تو باشي و ما تو را نبينيم!؟

آه ازين دل بي لياقت

تو غريب باشي و ما را غم نباشد!؟

آه ازين همه بي غيرتي

تو « هل من ناصر » بگويي و ما اين همه كر!؟

چند جمعه مانده تا لايق شدنمان ارباب؟

براي بيداريمان دعا مي خواني دلشكسته ي من؟


نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:32 توسط هادی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت